فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
745
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
اللَّادِغَة - مؤنث ( اللَّادِغ ) است . لاذَ - - لَوْذاً و لَوَاذاً و لِوَاذاً و لُواذاً و لِيَاذاً [ لوذ ] بالجبل : به كوه پناه برد و در آنجا پنهان شد ، - بِالقَومِ : به سوى آن قوم رفت و به آنها پناهنده شد ، - الطَّرِيقُ بِالدَّارِ : راه به خانه وصل شد . اللَّاذَة - ج لَاذٌ [ لوذ ] : پيراهن ابريشمى سرخ رنگ . اللَّاذِع - : فا . اللَّاذِعَة - ج لَوَاذِع : مؤنث ( اللَّاذِع ) است . اللَّاذَن - ( ن ) : گونه اى گياه از رسته ى ( اللَّاذَنِيّات ) است كه هميشه سر سبز و داراى گلهاى پهن به رنگ سرخ و يا سفيد و زرد است . اين بوته ى گل در كناره ى درياى مديترانه بسيار مىرويد و در زبان فارسى بر آن ( گل لادن ) اطلاق مىشود . لازَ - - لَوْزاً [ لوز ] إليه : به او پناه برد ، - مِنْه : از او رهائى يافت ، - الشيءَ : آن چيز را خورد . لازَّ - لِزَازاً و مُلَازَّةً [ لزّ ] ه : در ستيز به او چسبيد و بر او سخت گرفت . لازَقَ - لِزَافاً و مُلَازَقَةً [ لزق ] ه : به آن چسبيد . لازَمَ - لِزَاماً و مُلَازَمَةً [ لزم ] ه : همنشين او شد و از وى جدا نگرديد . اللَّازِم - فا . اللَّازِمَة - ج لَوازِم : مؤنث ( اللَّازِم ) است ، واژه يا واژه هائى كه در ميان كلام و سخن آورند مانند « يَعني ، هَلُمَّ جَرّاً » . اللَّازَوَرْد - لاجورد ، فلزى است كه در كوههاى ارمنستان و ايران بدست مىآيد و بهترين آن به رنگ صاف و آبى متمايل به رنگ سرخ و سبز است كه از آن زيور آلات سازند و در پزشكى نيز منافعى دارد - اين واژه فارسى است . اللَّازَوَرْدِيُّ - آنچه كه به رنگ سنگ لاجورد باشد . اللَّازُوق - [ لزق ] ( طب ) : مترادف ( اللزوق ) است به معناى چسب يا مشمع كه بر روى زخم بندند . لاسَ - - لَوْساً [ لوس ] الشيءَ : آن چيز را چشيد ، - الحَلَاواتِ و غيرَهَا : خواستار شيرينى و جز آن شد و آن را خورد ، - الشّيءَ فى فَمِه : چيزى را كه در دهان داشت با زبان چرخانيد . اللَّاسِلْكيّ : [ سلك ] : فرستنده ى بى سيم . لاسَنَ - مُلَاسَنَةً [ لسن ] الرجُلَ : در سخن و مجادله بر او چيره شد . لاشَى - مُلَاشاةً [ لشو ] الشيءَ : آن چيز را نابود كرد . اين واژه از تعبير ( لَا شيء ) گرفته شده است . لاصَ - - لَوْصاً [ لوص ] : از روزنه ى درب و مانند آن نگاه كرد ، - عنه : از وى روى گردان شد . لاصَ - - لَيْصاً [ ليص ] : از چيزى روى گردان شد ، - الشيءَ : آن چيز را تكان داد كه از جاى بر كند . لاصَقَ - مُلَاصَقَةً [ لصق ] ه : مترادف ( لَازَفَه ) است ، به او چسبيد ، پيوست شد . لاطَ - - لَوْطاً [ لوط ] الحوضَ : حوض را ساروج و سفيد كرد تا آب از آن نفوذ نكند ؛ - الشّيءَ بِالشيءِ : آن چيز را به چيزى چسبانيد ؛ « لَاطَ الشّيءُ بِقَلْبِي » : آن چيز به دل من نشست و آن را دوست داشتم ، - فلاناً بِفُلانٍ : فلانى را به فلان نسبت داد ، - فلاناً بعينٍ اوْ سَهْمٍ : فلانى را چشم زخم يا تيرى زد ، - الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد ، - في الأمرِ : در آن كار پافشارى كرد و اصرار ورزيد ، - الإنْسَانَ : او را زد ، او را از خود راند و بيرون كرد . لاطَ - - لَيْطاً [ ليط ] : چسبيد ، پيوست شد ، - الشّيءُ بِقَلْبِه : آن چيز به دلش راه يافت و دلباختهء آن شد ، - فلاناً بِفُلانٍ : فلان را به فلانى منسوب كرد . اللَّاطَّ - [ لطَّ ] : تبهكار ، بد جنس . اللَّاطِئَة - [ لطأ ] : زخم يا دُملى كه كمتر از آن بهبودى يابند و آن زخمى است كه به مغز سر نفوذ كند ، كلاهى كوچك كه بر سر كنند و به آن چسبد . اللَّاطَة - [ لوط ] : تخته يا چوب ستبرى كه با آن سقف را بندند و در زبان متداول به آن ( لَعْطَة ) گويند . لاطَفَ - مُلَاطَفَةً [ لطف ] ه : با او لطف و مهربانى كرد ، با او به نرمى سخت گفت . لاطَمَ - لِطَاماً و مُلَاطَمَةً [ لطم ] ه : به او سيلى زد ، يكديگر را سيلى زدند . اللَّاطِيَة - ج لا طِيَات [ لطي ] عند الشرقيّين من المسيحيّين : پارچه يا دستمالى كه پيشواى مسيحيان بر روى كلاه خود قرار مىدهد . لاعَ - - لَوْعاً [ لوع ] ه الحُبُّ : عشق او را بيمار كرد ، - تِ الشَّمسُ فُلاناً : آفتاب رنگ چهرهء او را تغيير داد ، - لَوْعاً و لُوُوعاً الرَّجُلُ : ترسو و زبون يا آزمند و بد اخلاق شد ، - - لَوْعَةً : دل او بر اثر اشتياق و اندوه بىتاب شد ، بىتاب يا خسته و يا بيمار شد . لاعَ - - لَيَعَاناً [ ليع ] : خسته شد ، ترسيد ، بىتاب شد ، - لَوْعَةً وَلِيعَةً الجوعُ فُلاناً : گرسنگى درون او را سوزانيد . اللَّاع - ج لاعُون و لاعَةٌ و أَلْوَاع [ لوع ] : بيمار ، ترسو ، بيتاب ، اندوهگين . لاعَبَ - مُلَاعَبَةً [ لعب ] ه : با او بازى كرد . اللَّاعِب - فا ، ورزشكار . اللَّاعَة - [ ولع ] : آنكه بسيار عشق ورزد و تعلق خاطر داشته باشد . لاعَجَ - مُلَاعَجَةً [ لعج ] ه الأمرُ : امر بر او سخت شد . اللَّاعِج - ج لواعِج : فا ، عشق سوزان . اللَّاعِق - ج لَعَقَة : آنكه عسل ليسد يا با زبان و انگشت خود عسل خورد . لاعَنَ - لِعَاناً و مُلَاعَنَةً [ لعن ] ه : هر يك به ديگرى دشنام داد ، - الحاكمُ بَيْنَهُما : قاضى ميان آن دو نفر حكم كرد . اللَّاعِن - فا ، « أَمرٌ لاعِنٌ » : آنچه كه باعث لعن و نفرين شود . اللَّاعِي - [ لعو ] : آنكه كوچكترين امرى او را بترساند . اللَّاعِيَة - [ لعو ] : مؤنّث ( اللَّاعي ) است ، - ( ن ) : نام گياهى است داراى گلى زرد و خوش بوى .